امام علي علیه السلام و خاندانش در شاهنامۀ فردوسي و داستان‌هاي حماسی

امام علي علیه السلام و خاندانش در شاهنامۀ فردوسي و داستان‌هاي حماسی

منصور رستگار‌ فسايي

همچنان که پهلوانان و دلاوران شاهنامه، نماد استواري و پايداري سلحشورانۀ ملّت ايران در برابر سلطه‌جويي‌ها و تهاجمات بيگانگان و نمايندۀ روح همبستگي و هدف‌هاي گروهي مردم ما در طول تاريخ به شمار مي‌آيند، دلبستگي به حضرت علي(ع) و خاندانش نيز بازگوکنندۀ حق‌طلبي ديني و مذهبي و واکنش خردمندانۀ فردوسي و معاصرانش در برابر سلطۀ خلفاي بغداد و نفوذ ايشان در دربار سلاطين غزنوي و به تعبيري، ستيزي ديني و سياسي به حساب مي‌آيد که ريشه در علايق کهن مذهبي و ملي مردم روزگار فردوسي دارد. به همين جهت از همان روزي که ملّت ايران، شاهنامه را مي‌شناسند و جادوي سخن فردوسي او را افسون مي‌کند، شاهنامه و فردوسي با دو انگيزه که چون شير و شکر به هم درآميخته‌اند، ذهن مردم ما را به خود مشغول مي‌کنند:

1.     شاهنامه حماسه‌اي پرشور است که بر مبناي حق‌طلبي و از جان‌گذشتگي دلاوران و سلحشوران ايراني پرداخته شده و فرهنگ و تاريخ و باورهاي ارزشمند ملّت ايران را باز مي‌نمايد و سند ملي مردم ماست.

2.     فردوسي شاعري شيعي است که بيش از سي سال عمر خود را صرف نظم شاهنامه کرده است و در اعتقاد مذهبي خود سخت استوار است و محمود غزنوي صرفاً به دليل اختلاف مذهبي و سياسي، حق او را نشناخته و آن چنان حماسه‌سراي بزرگ را پاداش شايسته نبخشيده است: بدين ترتيب در مشکلاتي که براي فردوسي پيش مي‌آيد هر يک از اين دو عامل به نحوي تأثير دارند:

1. مرا غمز کردند کان پر سخن             به مهر نبي و علي شدن کهن

من از مهر اين هر دو شه نگذرم            اگر تيغ شه بگذرد بر سرم

مرا سهم دادي که در پاي پيل                تنت را بسايم چو درياي نيل

نترسم که دارم ز روشن دلي                به دل مهرجان نبي و علي  (1)

2.«فردوسي... روي به حضرت نهاد و [شاهنامه را] عرضه کرد و قبول افتاد... محمود با آن جماعت تدبير کرد... گفتند... او مردي رافضي است و معتزلي مذهب و اين بيت بر اعتزال او دليل کند:

به بينندگان آفريننده را                نبيني، مرنجان دو بيننده را

و سلطان محمود مردي متعصب بود در او اين تخليط بگرفت و مسموع افتاد... و فردوسي محمود را هجا کرد...» (2)؛ اما آن چه در تاريخ سيستان آمده است ديگر ناظر بر اختلاف مذهبي نيست که منوط به نگرش نژادي و محتواي پهلوانانه ايراني شاهنامه است:

«و حديث رستم بر آن جمله است که ابوالقاسم فردوسي در شاهنامه به شعر کرد و بر نام سلطان محمود کرد و چندين روز همي برخواند، محمود گفت همه شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. ابوالقاسم گفت زندگاني خداوند دراز باد، ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما اين دانم که خداي تعالي خويشتن را هيچ بنده چون رستم ديگر نيافريد... محمود وزير را گفت اين مرد مرا به تعريض دروغزن خواند وزيرش گفت ببايد کشت...» (3). که اين حکايت يادآور بيتي است از فردوسي دربارۀ محمود که:

چو اندر تبارش بزرگي نبود             نيارست نام بزرگان شنود (4)

در اين گفتار ما برآنيم که وجوه متنوع تأثير علي و خاندانش را ذهن فردوسي و در شاهنامه و در ذهن مردم ايران را در 9 نکته به اختصار بازگو کنيم:

1. دلبستگي شديد فردوسي به حضرت علي و خاندان او به حدي است که در عين حال که به قول سپهبد شهريار مي‌داند که «تو مرد شيعي هستی و هر که تولّي به خاندان پيامبر کند، او را دنياوي به هيچ کاري نرود که ايشان را خود نرفته است» (5) اما در همان آغاز کتاب به بيان صريح اعتقادات مذهبي خود به اهل بيت مي‌پردازد و علي را «وصي» پيامبر مي‌نامد و همين امر آتش خشم محمود را برمي‌افروزد و زبان طعن مشاوران وي را مي‌گشايد تا او را رافضي و معتزلي بخوانند. اين بخش شاهنامه نه تنها براي محمود حساسيت برانگيز بود که پس از وي براي بسياري از خوانندگان و نسخه‌برداران شاهنامه نيز که شيعي يا سنّي بودند فرصتي فراهم آورد تا بيت‌هايي را بر اين بخش از اشعار فردوسي بيفزايند يا از آن بکاهند تا به نوعي در شديد ساختن يا کمرنگ نمودن عقايد فردوسي بر خوانندگانش تأثير گذارند. و به همين جهت است که مي‌بينيم حذف‌ها و الحاقاتي که در اين بخش از شاهنامه وجود دارد از هر جاي ديگر اين اثر بيش‌تر است و انگيزۀ اين امر نيز جز احساس مذهبي و دفاع از عقايد شيعي يا حمله بدان نيست (6) و حتي گاهي کار اين تغييرات به دستکاری‌هايي مي‌انجامد مثلاً به ابيات زير بنگريد:

که من شهر علمم، عليم در است درست اين سخن قول پيغمبر است...

اگر مهرشان من حکايت کنم              چو محمود را صد، حمايت کند...

در بعضي نسخه‌هاي شاهنامه بيت دوم را به اين صورت تغيير داده‌اند که:

چو من از محمد حکايت کنم             چو محمود را صد حمايت کنم

اما بلافاصله پس از آن مي‌خوانيم:

منم بندۀ هر دو تا رستخيز                   اگر شه کند پيکرم ريز ريز

و کاتب فراموش کرده است که اگر علي به محمد تغيير يابد، نفر دومي وجود ندارد که فردوسي بگويد منم بندۀ هر دو... در اين بخش از مقدمۀ شاهنامۀ فردوسي پس از تمهيد مقدمه‌اي و بعد از آنکه زبان به ستايش پيامبر(ص) مي‌گشايد و دين و دانش را در رستگاري و رهايي مي‌نامد و توصيه مي‌کند که اگر مي‌خواهي دلي نژند و تني مستمند نداشته باشي و از هر بدي رها شوي و سرت به دام بلا نيفتد، با توجه و عمل به گفتار پيامبر، راه راست را برگزين و راز راه راست اين کلام رسول خداست:

که من شارستانم (شهر علمم) عليم در است        درست اين سخن قول پيغمبر است

گواهي دهم کاين سخن راز اوست                   تو گويي دو گوشم پر آواز اوست

و بدين ترتيب فردوسي با آوردن نام علي، رازي را باز مي‌گويد که گويي حضرت رسول(ص) در گوش هوش او خوانده است و آن دلبستگي به اهل‌بيت(ع) و درست بودن راه و روش آن‌ها بنابر عقايد شيعي دوازده امامي فردوسي است که در قالب تمثيلي دلپذير بدين سان بيان مي‌شود و نتيجه مي‌گيرد که سفينۀ نجات و فرقۀ ناجيه جز علي(ع) و اهل بيت(ع) و پيروان او نيستند:

منم بندۀ اهل بيت نبي                        ستايندۀ خاک پاي وصي

حکيم اين جهان را چو دريا نهاد           برانگيخته موج از او تندباد

چو هفتاد کشتي بر او ساخته                همه بادبان‌ها برافراخته

يکي پهن کشتي بسان عروس               بياراسته همچون چشم خروس

محمد بدو اندرون با علي                     همان اهل بيت نبي و وصي

خردمند کز دور دريا بديد                 کرانه نه پيدا و بن ناپديد

بدانست کو موج خواهد زدن              کس از غرق بيرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبي و وصی           شوم غرقه، دارم دو يار وفي

همانا که باشد مرا دستگير                  خداوند تاج و لوا و سرير

خداوند جوي مي و انگبين                همان چشمه شير و ماء معين

اگر چشم داري به ديگر سراي            به نزد نبي و «وصي» گير جاي

گرت زين بد آيد گناه من است          چنين است و اين دين و راه من است

بر اين زادم و هم بر اين بگذرم          چنان دان که خاک پي حيدرم

نباشد جز از پي پدر دشمنش               که يزدان به آتش بسوزد تنش

هر آنکس که در دلش بغض علي است    از او زارتر در جهان زار کيست

نگر تا نداري به بازي جهان                  نه برگردي از نيک پي همرمان

همه نيکيت بايد آغاز کرد                    چو با نيکنامان بوي هم نورد...(7)

ملاحظه مي‌شود که فردوسي خردمند، در ابيات فوق سفينۀ نجات را در دريايي طوفاني وصف مي‌کند که رسول خدا(ص) و علي(ع) و خاندان وي در آنند و خردمند، يقين دارد که اگر خود نيز بدان کشتي پناه جويد، آن دو يار وفادار او را از غرق شدن خواهند رهانيد و در حالي که با دلي سرشار از اعتماد و يا بياني حماسي خود را خاک پاي حيدر مي‌شناسد، او را «دروازۀ شهر علم» و «همراهي نيک پي» و «نيک نام» و «وصي» رسول خدا و «خداوند جوي مي و انگبين» و «چشمۀ شير و ماء معين» مي‌شناسد که پيروي از او نجات دو جهاني را نصيب مي‌سازد.

فردوسي علي را «حيدر»، «جفت بتول» و «ستودۀ رسول خدا»، «سر انجمن»، «ولي» و «شفيع روز محشر» مي‌شناسد:

چهارم علي بود جفت بتول                 که او را به خوبي ستايد رسول (8)

از او بر روان محمد درود               به يارانش بر هر يکي برفزود

سر انجمن بد ز ياران علي                که خواندش پيمبر علي ولي

همه پاک بودند و پرهيزگار              سخن‌هاي او بر گذشت از شمار (9)

وگر در دلت هيچ مهر علي است      تو را روز محشر به خواهش ولي است (10)

هزاران درود و هزاران ثنا              ز ما آفرين باد بر مصطفي

و بر اهل بيتش هميدون، چنين       همي آفرين خوانم از بهر دين (11)

اما شايد در ميان اوصاف شاهنامه، از حضرت علي(ع) پر معني‌ترين کلمه‌اي که فردوسي به کار برده و خشم محمود را برانگيخته و اسباب منازعات بسيار فلسفي و کلامي را فراهم آورده است کلمۀ «وصي» براي وصف حضرت علي(ع) باشد، استاد دکتر احمد مهدوي دامغاني در مقاله‌اي ممتّع و بسيار فاضلانه به بيان پاسخ اين سؤال مي‌پردازند که: چرا فردوسي لفظ مبارک وصي را بدون هيچ قيد و قرينه‌اي که آن را از همان مراد و مقصود معهود شيعۀ اثني عشري خارج سازد، اين قدر تکرار مي‌فرمايد و در شعر خود مي‌گنجاند و نام مبارک علي(ع) را ذکر نمي‌فرمايد و چرا با آن که از لحاظ وزن و قافيه فرقي ميان «علي» و «وصي» نيست خود را موظّف و مقيد به همين لفظ «وصي» و تکرار آن مي‌سازد... اگر در سرتاسر شاهنامه هيچ دليل ديگري بر تشيع دوازده امامي فردوسي جز همين يک کلمه نباشد، ادّلۀ ديگر را همين يک کلمه کفايت مي‌کند چرا که آنچه خوبان همه دارند اين لفظ به تنهايي دارد و به اصطلاح واحدُ کالف است... و فقط همين کلمه است که فردوسي را از نظر محمود انداخت و همان لفظ «وصي» براي محکوم شمردن فردوسي کافي بود زيرا بنابر کتب صحاح و مساتيد و ديگر کتب معتبر اهل سنت، همان قدر که حديث در فضائل و مناقب ابوبکر و عمر و عثمان وارده شده...، حديث نيز در فضائل حضرت علي (ع) آمده است بنابراين اظهار محبت و ارادت فردوسي به اهل بيت چيزي نبوده است که سلطان محمود را خشمگين سازد... بنابراين نه «هفتاد کشتي» و «نه خوب کشتي» و «نه بغض علي» و نه «خداوند جوي مي و انگبين» خشم سلطان محمود را برنينگيخته است و فقط همان کلمۀ «وصي» و تکرار مرتب آن است که خشم محمود و اطرافيان او را بر ضد فردوسي برانگيخته است؛ زيرا در همين کلمۀ جامع است که اصول عقايد شيعۀ اثني عشري (و نه شيعۀ زيدي و کيساني) يعني: (1. عصمت 2. نص 3. فضيلت 4. انحصار امامت در عدد12)، جمع است و تجلي مي‌کند و فردوسي با اين کلمه نه تنها صريحاً تشيع خود را اعلام مي‌کند و عدم اعتقاد خود را به مذهب سلطان محمود ابراز مي‌دارد؛ بلکه او را به بد مذهبي نيز منسوب مي‌کند، به علاوه آنچه دربارۀ کشتي و جوي و مي و انگبين و چشمۀ شير و ماء معين و بغض علي فرموده، دليل قاطع ديگري بر تشيع اثني عشري اوست و همه عيناً ترجمۀ احاديثي است که در کتب سني و شيعه هر دو آمده است...» (12) استاد، در معتزلي بودن فردوسي نيز اظهار نظر فرموده‌اند که معمولاً دليل اعتزال فردوسي را اين بيت گفته‌اند:

به بينندگان آفريننده را                    نبيني، مرنجان دو بيننده را

که اولا: «مشاوران محمود گويا فراموش کرده بودند که قرآن مجيد هم به صراحت فرموده است: لا تدرکه الابصار.»

ثانيا: معتزله به «وعد و وعيد» و «خلود در جهنم» و «عدم موضوعيت شفاعت» اعتقاد جازم دارند و بديهي است که اگر فردوسي معتزلي بود، نمي‌گفت:

اگر چشم داري به ديگر سراي         به نزد نبي و وصي گير جاي...

... همانا که باشد مرا دستگير          خداوند تاج و لوا و سرير (13)

دربارۀ بيت:

خداوند جوي مي و انگبين             همان چشمۀ شير و ماء معين

نيز بايد گفت که بنابر روايت‌هاي شيعۀ اماميه اين امر از عنايات خاصه حق تعالي بر اميرالمؤمنين علي(ع) در بهشت است و از لحاظ قدمت نسخه و آمدن آن در ترجمۀ بنداري نيز حجيت کامل دارد. (14)

اما آنچه دربارۀ رافضي بودن فردوسي آمده است به قول استاد «از اوائل قرن دوم کلمۀ «رافضي» به شيعيان اثني عشري بيشتر اطلاق مي‌شده است تا به ديگر فرق شيعه.» (15)

1.     از دلبستگي فردوسي به علي(ع) و اهل بيت(ع) و نفوذ باورهاي اين شاعر در مردم ما داستان‌هايي در گوشه و کنار کشور باقي مانده است. مثلاً اينکه حضرت علي(ع) چشم فردوسي را بينا کرد و به او زبان گويا و گوش شنوا بخشيد تا «شاهنامه را بنويسد.» (16) يا اين که چون فردوسي پذيرفت که شاهنامه را به نظم درآورد نگران بود که مبادا نتواند شاهنامه را تمام کند روزي به کنار چشمه‌اي رفت و وضو ساخت و با گريه و زاري رو به درگاه خدا آورد و به خواب رفت و حضرت علي(ع) را در خواب ديد و از او ياري خواست. حضرت او را فرمود: من تو را علم و حکمت الهي دادم و ياري مي‌دهم تا ايران را زنده کني، ايران از من است و من از ايران... و فردوسي بعد از سي سال توانست شاهنامه را تمام کند... (17)

2.     در ذهن مردم ما، علي و خاندانش همانند پهلوانان و قهرمانان حماسه‌هاي ملي و براساس همان الگوها نگريسته مي‌شوند که اگرچه برخي از آن‌ها به کلي دور از حقيقت تاريخي است و افسانۀ محض است؛ اما بر اثر اخلاص شديد مردم ما به حضرت علي(ع) و خاندانش در ميان مردم رواج يافته است. در اين موارد اينان با همان روحيات قهرمانان ملي و حماسي، با ديوان و اژدهايان و دشمنان روبرو مي‌شوند و مي‌ستيزند، گاهي تغيير چهره مي‌دهند و در سيماي شيران و اژدهايان جلوه مي‌کنند آن چنان که انسان تصور مي‌کند که اينان قهرمانان شاهنامه فردوسي يا گرشاسپ‌نامۀ اسدي هستند. گويي پردازندگان اين قبيل داستان‌ها خواسته‌اند که قهرمانان ديني آنان، علاوه بر ارزش‌هاي باطني معنويت و تقواي خاص خود، داراي ارزش‌هاي سلحشورانه و دلاورانۀ پهلوانان ملي نيز باشند تا کمالي مضاعف بيابند و گاهي نيز قهرمانان ملي را تا مرز تعارض با قهرمانان ديني به پيش برده‌اند؛ امّا بالاخره به نوعي آشتي و سازش در ميان آن‌ها رضايت داده‌اند. از آن جمله است بيش از ده روايت مختلف که در روايات ملي دربارۀ علي و رستم در کتاب مردم و شاهنامه از شادروان انجوي شيرازي آمده است که اساس آن‌‌ها بر اين است که قهرمانان حماسه‌هاي ملي در خدمت حضرت رسول(ص)، علي(ع) و اهل بيت(ع) هستند:

«مي‌گويند رستم و رخش او در همان چاهي که رستم کشته شد در خوابند و هر وقت حضرت حجت(ع) ظهور کند اولين سواري که در رکاب آن حضرت شمشير خواهد زد، رستم دستان خواهد بد که سوار بر رخش خود با سلاح تمام، بيرون خواهد آمد و در خدمت قائم آل محمد(عج) و کمر بسته آن حضرت خواهد بود.» (18)

« ...کليني عليه الرحمه، از سعد اسکاف، روايت کرده است که به خدمت حضرت امام محمد باقر(ع) رفتم، رخصت طلبيدم، فرمود باش، آن قدر ماندم که آفتاب گرم شد، پس جماعتي بيرون آمدند باروهاي زرد و عبادت ايشان را نحيف کرده و کلاه‌هاي خز در سر، چون داخل شدم فرمود ايشان برادران شمايند از جن، پرسيدم که به خدمت شما مي‌آيند؟ فرمود: بلي، مي‌آيند و از مسائل دين و حلال و حرام خود سؤال مي‌نمايند و از حضرت باقر(ع) روايت کرده است که روزي حضرت اميرالمؤمنين(ع) بر منبر مسجد کوفه نشسته بودند، ناگاه اژدهايي از مسجد داخل شد، مردم برخاستند، آن را بکشند، حضرت فرمود: معترض آن مشويد، آمد تا نزديک منبر و بلند شد و بر حضرت سلام کرد، حضرت اشاره فرمودند باش، تا از خطبه فارغ شدند، پرسيدند: تو کيستي؟ گفت: منم عمرو بن عثمان که پدرم را بر جن خليفه کرده بودي پدرم مرد و مرا وصيت کرد به خدمت تو آيم و آنچه رأي تو اقتضا نمايد به آن عمل کنم، و آنچه فرمايي، اطاعت کنم، حضرت فرمود: تو را وصيت مي‌کنم به تقوي و پرهيزکاري و امر مي‌کنم برگردي و جانشين پدر خود باشي که من تو را از جانب خود بر ايشان خليفه کردم، راوي به حضرت باقر عرض نمود که اکنون عمر به خدمت تو مي‌آيد، اطاعت تو بر او واجب هست؟ فرمود: بلي.» (19)

استاد باستاني پاريزي در کتاب اژدهاي هفت سر داستاني کوتاه از اژدهاي هفت سر نقل مي‌کند که به اعتقاد مردم هنگو (روستايي در نزديک پاريز کرمان) در اين راستا مي‌زيسته است و به دست حضرت علي(ع) سنگ شده است:

قرن‌ها و سال‌ها پيش مردم اين قريه، آن‌ها را که شب‌ها از کوه هيزم مي‌آوردند، ديده بودند حيواني سهمناک را، که در دل شب آهسته، بر کنار کوه مي‌غلطد و براي آب خوردن بر سر چشمه مي‌آيد. البته صبحگاهان که مردم بر سر چشمه مي‌رفتند، اثري از آن حيوان نبود، پيرمردان قوم آهسته با خود، نجوا مي‌کردند و حدس مي‌زدند که حيواني مخوف همسايۀ آن‌ها شده است، و پنهاني گه گاه به زبان مي‌آوردند که برين بوم ما بر، يکي اژدهاست. آن‌ها شنيده بودند که، اژدها حيواني سهمناک است و آتش از دهانش بيرون مي‌زند و به نيروي نفس و جاذبۀ دهان خود، ممکن است آدميزاد را به خود بکشد و ببلعد. نشانه‌هايي که هيزم کش‌ها مي‌دادند حکايت از وجود اژدهايي سهمگين بر دامنۀ کوهستان داشت... دختران با زبان ساده دهاتي، مي‌گفتند:

«شبي مادري پير که بيمار بود از فرزندان خود آب خواست، دو دختر او متوجه شدند که در کوزه آب نيست؛ زيرا آن روز فراموش کرده بودند که از چشمه آب بياورند، دختر بزرگ و کوچک با وجود مخالفت مادر بيمار هراسان و لرزان عازم چشمه شدند، همان‌طور که حدس مي‌زدند، اژدها در کنار چشمه خفته بود، از دهان و چشم او آتش مي‌باريد، بي‌امان، دهان گشود و هر دو را به خود کشيد، دختران معصوم بي‌اختيار فرياد زدند: يا علي! نيروي غيبي مدد کرد. مولا(ع) با ذوالفقار، سر رسيد و بي‌امان شمشير را حوالۀ اژدها کرد، فرياد سهمگين برخاست، اژدهايي درنگ به سنگ تبديل شد، همان لحظه، حلقه‌اي از سنگ بر دامنۀ کوه، جاي گرفت، مردمان ده سراسيمه بيرون پريدند و دختران را که در دهان اژدها سنگ شده، محبوس مانده بودند، از سوراخ بيني او بيرون کشيدند. از آن روزگار باز مردم اين دهکده در سوراخ‌هاي سنگي که حدس مي‌زنند، سوراخ بيني اژدهاست، شمع روشن مي‌کنند.» (20)

در خاورنامه منثور نيز داستان ذوالفقار علي و اژدها را چنين مي‌خوانيم:

«... اما چند کلمه از جناب مولا بشنو که از سر «پنج راه» با قنبر، از طلوع صبح روان شدند؛ اما رسيدند به پاي قلعه... صدا از اژدها بلند شد که آدميزاد به کجا مي‌آيي، قنبر ترسيد، مولا(ع) ذوالفقار را انداخته، چرخي زد، آن هم به صورت اژدهايي شد و برابر او ايستاد و آتش باريدن گرفت، هر چند آتش باريد، ذوالفقار به کام کشيد. يک دفعه صداي رعد و برق بلند شد، از ميان رعد و برق، صدايي بلند شد که سوختم، بعد، ديدند که يک پير ساحري آن‌جا سوخته است و علامت قلعه هم برطرف شد.» (21)

و از داستان‌هاي حضرت علي(ع) و رستم جهان پهلوان هم زياد نقل شده است:

«مي گويند روزي رستم با اژدهايي روبرو شد و هر چه جنگيد ديد که حريف اژدها نمي شود... به درگاه خداوند ناليد که خدايا مرا در پيش دلاوران ايران شرمنده مکن، او را خواب در ربود و در خواب ندايي به گوشش رسيد که اي رستم! مرگ اين اژدها در دست کسي است که نام اسبش دلدل و نام شمشيرش ذوالفقار است و در زمان پيغمبر آخرالزمان خواهد رسيد، رستم ناليد که خداوندا اين چگونه مردي است؟ ندا آمد اي رستم! او علي شيرخدا است و اين اژدها را در شش ماهگي خود پاره خواهد کرد، رستم ناليد و آرزو کرد که خدايا کاش من آن حضرت را در مي‌يافتم، اين درخواست رستم قبول شد و حضرت را زيارت کرد و باز هم زنده خواهد ماند تا در رکاب اولاد علي شمشير زند.» (22)

هر وقت حضرت علي(ع) جنگ مي‌کرد و پيروز مي‌شد، حضرت محمد(ص) به او مي‌گفت: يا علي! امروز جنگي رستمانه کردي تا اين که روزي از آن حضرت خواست تا رستم را به او نشان دهد، حضرت رسول(ص) نشانی‌هاي رستم را به حضرت علي(ع) دادند و از آن روز به بعد حضرت در جستجوي رستم بودند تا آن که در نزديک ري شخصي را ديدند که همان رستم بود، او را به نبرد دعوت فرمود و به زورآزمايي پرداختند، حضرت علي(ع) به قدرت خداوند از رستم زورمندتر بود؛ ولي حضرت علي(ع) دلاوري و پهلواني رستم را پسنديد؛ اما چون به خدمت پيغمبر بازگشت گفت رستم هم دلاور بود؛ ولي من به قدرت خداوند بر او پيروز شدم.

ضمناً از اعتقادات مردم است که مي‌گويند رستم و کيخسرو نمرده‌اند؛ بلکه در خدمت حضرت صاحب الزمانند و وقت ظهور در رکاب آن حضرت، شمشير خواهند زد. (23)

4. دربارۀ حضرت عباس(ع) علمدار واقعۀ کربلا، در شاهنامه داستان مشابهي وجود دارد و آن به دندان گرفتن درفش به وسيله بيژن است که در يادگار زريران نيز همانندي دارد که در آن‌جا چون دست «گرامي» در نبرد قطع مي‌شود او نيز درفش را با دندان مي‌گيرد. (24)

«در روز عاشورا حضرت عباس براي آوردن آب مي‌رود که دست راستش را قطع مي‌کنند. او مي‌جنگد و دست چپش را نيز از دست مي‌دهد؛ اما به هر حال مشک آب را چرخاند و خودش را روي آب انداخت...» (25)

5. دربارۀ علاقه و انتساب افراد خانوادۀ عصمت و طهارت به ايران و ايرانيان نيز روايات متعددي وجود دارد. از حضرت رسول(ص) روايت مي‌کنند که «چون باذان فرمانرواي ايراني يمن به وي ايمان آورد، لشکر فارس که با وي بودند همه ايمان آوردند و مسلمان شدند، سيّد (حضرت رسول) خرّم شد و سخت شادمان شد و گفت: انتم منّا و الينا اهل البيت. گفت شما که اهل فارسيد از ماييد و حرمت شما پيش من همچون حرمت اهل ‌البيت است و اين سبب آن بود که رسولان باذان گفتند: يا رسول ‌الله الي من نحن؟ گفتند: ما را به کي باز خوانند. آنگاه سيّد عليه الصّلوه والسّلام ايشان را گفت: انتم منّا و الينا اهل البيت. گفت شما را به من بازخوانند. همچنان که اهل البيت را به من بازخوانند و از اين جهت بود که بعد از آن چون سلمان به خدمت سيّد عليه الصّلوه والسّلام رسيد، در حق وي گفت سلمان منّا اهل البيت: حرمت سلمان چون حرمت اهل البيت من است». (26)

و باز در همين کتاب آمده است که:

«چون سلمان رسم عجم دانست گفت يا رسول الله حوالي مدينه خندقي بايد کندن تا لشکر که درآيند بر ما هجوم نتوانند از بهر اين در عجم هيچ شهري بي‌خندق نباشد، حضرت رسول(ص) به اشارت سلمان، بفرمود تا آن خندق برکندند بعد از آن جمع مهاجر گفتند که سلمان از ماست و انصار گفتند که سلمان از ماست بعد از آن پيغمبر عليه السلام گفت: سلمان منّا اهل البيت يعني، سلمان نزد من همچون اهل بيت من است. (27)

6. انتساب افراد ايراني به خاندان علي(ع) و بالعکس نيز از مسائل مشترک ايرانيان و اهل البيت است. در فارسنامۀ ابن بلخي از متون نثر قرن ششم هجري آمده است که:

«پيغمبر عليه السّلام گفته است انّ الله خيرتين من خلقه، من العرب قريش و من العجم فارس، يعني کي خداي را دو گروه گزين‌اند از جملۀ خلق او، از عرب قريش و از عجم پارس، و پارسيان را قريش العجم گويند و علي ابن‌الحسين را که معروف است به زين العابدين، ابن الخيرتين گويند يعني پسر دو برگزيده به حکم آن که پدرش حسن بن‌علي بود و مادرش شهربانويه بنت يزيد جردالفارسي و فخر حسينيان بر حسنيان از اين است که جدّه ايشان شهربانويه بوده است و کريم الطرفين‌اند... پيغمبر عليه السّلام را پرسيدند کي چرا عاد و ثمود و مانند ايشان زود هلاک شدند و ملک پارسيان دراز کشيد با آن که آتش‌پرست بودند، پيغمبر(ص) گفت از بهر آنک آباداني در جهان و دادگستردند ميان بندگان.» (28)

7. در متون مختلف، به فارسي داني حضرت رسول(ص)، حضرت علي(ع) و بعضي از امامان اشاره رفته است. در فارسنامۀ ابن بلخي مي خوانيم:

«... در قرآن يک لفظ پارسي است و اين از غرايب است و آن «سجيل» است... و پيغمبر ما بسيار لفظ پارسي دانستي و چند لفظ گفته است که معروف است و در ستايش پارسيان خبر مأثور است از پيغمبر(ص) که لوکان هذاالعلم معلّقاً بالثّريا، لناله رجال من فارس يعني اگر اين علم از ثريا آويخته بودي مرداني از پارس بيافتندي.» (29)

8. در روايت‌هاي نقّالان و داستان‌هايي که در زورخانه‌ها نقل مي‌شده است نيز توجه به داستان‌هاي ملي و مخصوصاً علاقۀ مردم به علي(ع) و خاندان وي کاملاً مشهود است. علي شاه مردان و سلحشوران است و «رستم را مي بينيم که نماز شام مي‌گزارد و يا سهراب در يکي از عرصه‌ها ناگهان به آيه‌اي از قرآن استناد مي‌کند.» (30)

9. در بسياري از حماسه‌هاي ديني ايراني نيز علاقه شديد ايرانيان به اهل بيت(ع) در منظومه‌هايي به سبک و سياق شاهنامه منعکش شده است که در آن‌ها زندگي و جنگ‌هاي حضرت رسول(ص)، حضرت علي(ع) و برخي از ائمه عظام به شيوه داستان‌هاي حماسي بر طبق همان الگوها و خوارق عادات به نظم آمده است. که از آن جمله‌اند:

1. خاوران‌نامۀ از ابن‌حسام، در شرح احوال و داستان‌هاي جنگ‌ها و فتوحات علي ابن‌ابي‌طالب و نبردهاي آن حضرت با ديوان و اژدهايان. اين کتاب در 830 هجري به پايان رسيده است.

2. صاحبقران‌نامه در داستان سيدالشهداء حمزه که به سال 1073 به نظم درآمده است و ناظم آن معلوم نيست.

3. حملۀ حيدري در زندگي حضرت رسول(ص) و علي ابن‌ابي‌طالب(ع) و ائمۀ اثني عشر(ع) و حضرت صاحب الزمان(عج) از ميرزامحمد رفيع خان باذل:

پس از مصطفي مدح شير خدا               بود نزد ارباب عرفان روا

به مدح علي خامه سر مي کنم                زمين تا فلک پر گهر مي کنم...

ز جولانگه غيب بيرون خرام                  برون آر تيغ علي از نيام

سر دشمنان از بدن دور کن                    براي دل دوستان سور کن (31)

4. حملۀ راجي از ملا بمان‌علي کرماني که به «حملۀ حيدري» راجي نيز معروف است و در 1270 به چاپ رسيده است. (32)

5. خداوندنامه صباي کاشاني که مفصل‌ترين حماسۀ ديني شيعي است و در شرح احوال حضرت رسول(ص) و جنگ‌هاي حضرت علي(ع) است.

6. ارديبهشت‌نامه از سروش اصفهاني در وصف حضرت رسول(ص).

7. جنگنامه از آتشي در شرح جنگ‌هاي علي(ع)

8. داستان علي‌اکبر و قاسم بن‌حسن از شاعري به نام محمدطاهر بن‌ابوطالب (33)

پانوشت‌ها :

1.     از هجونامه منسوب به فردوسي به نقل از صفحه 187 حماسه‌سرايي در ايران.

2.     چهار مقالۀ نظامي عروضي به تصحيح قزويني، ص 49.

3.      تاريخ سيستان ص 7 و 8.

4.      تاريخ ادبيات در ايران جلد اول، دکتر صفا، ص: 485.

5.     چهار مقالۀ نظامي عروضي، به تصحيح قزويني، ص50.

6.     براي اطلاع از کيفيت اين تغييرات رجوع شود به شاهنامه تصحيح خالقي مطلق، جلد اول، ص10 و 11 و شاهنامۀ چاپ مسکو ج1 ص 7

7.     اين ابيات در چاپ خالقي 9 بيت است در حالي که در چاپ انستيتو خاورشناسي 17 بيت است. ر.ک ص9 ج1 تهران، 1971.

8.     شاهنامۀ چاپ خالقي مطلق ج3 ص 10.

9.     شاهنامه، مول 5/51/8.

10.همان‌جا 6/122/985.

11.همان‌جا 917 و 7/252/916.

12.استاد دکتر مهدوي دامغاني، مذهب فردوسي، گلچرخ، شماره 8 و 9، بهمن و اسفند 72 ص13.

13.همان‌جا.

14.همان‌جا.

15.همان‌جا.

16.مردم و فردوسي، شادروان انجوي شيرازي ص10 و 11.

17.همان‌جا ص12.

18.مردم و شاهنامه ص156.

19.اژدها در اساطير ايران، منصور رستگار 234.

20.مردم و شاهنامه ص161.

21.همان‌جا ص121.

22.همان‌جا ص160.

23.خالقي مطلق، حماسه‌سراي کهن، ص26.

24.بحارالانوار ج45 ص40.

25.رفيع‌الدين اسحق بن‌محمد بن‌همداني، سيرة رسول‌الله، ص93.

26.همان‌جا ص740.

27.فارسنامۀ ابن بلخي، لسترنج، ص4 و 5.

28.همان‌جا ص7.

29.داستان رستم و سهراب از مرشد عباس زريري به کوشش دکتر دوست‌خواه ص 51.

30.حملۀ حيدري باذل ص 5.

31.حماسه‌سرايي در ايران صفحات 377 تا 390.

منبع: راسخون

Print
2226 Rate this article:
4/0

Leave a comment

Name:
Email:
Comment:
Add comment

ادبیات

معارف

دیگر علوم انسانی

ارتباط با ما


چارت سازمانی
نشانی:تهران, خیابان بهارستان , خیابان صفی علی شاه , کوچه درویش , پلاک 6 تلفن: 02177687441
تلفن و تلگرام مسوول ثبت نام کارگاه ها: 09399990190

Bayat.Dr@gmail.com :مدیر سایت

همکاری با ما


هر بزرگواری که تخصصی مرتبط با علوم انسانی شیعی داشته باشد (دانشجوی ارشد به بالا)، پس از مصاحبه‌ای کوتاه می‌تواند نوشته‌هایش را در این سایت منتشر کند و به شرط پرکاری صفحه‌ای شخصی در سایت داشته باشد.

هدف و روش ما


ما هر گونه تعصب و پیش داوری را مانع کار علمی می‌دانیم. نام‌ها و عناوین و نیز اقوال مشهور راه را بر نقد و مطالعۀ علمی ما نمی‌بندد.

ما بهترین راه دفاع از عقیده را کار دقیق و درست علمی می‌دانیم.

دربارۀ ما


گروهی دانشجویی هستیم که دربارۀ ادبیات و فرهنگ شیعی تحقیق می‌کنیم. دامنۀ تحقیق ما تمام علومی است که به نحوی می‌تواند به ادبیات و فرهنگ شیعی کمک کند؛ علومی مثل قرآن و حدیث، تاریخ، کلام، عرفان، فلسفه، هنر و ...

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به به سایت سلیس می باشد.

طراحی شده توسط DnnTeam.com