حضرت محمد(ص) در شعر معاصر - قسمت نخست

حضرت محمد(ص) در شعر معاصر - قسمت نخست

زهرا محدثی خراسانی

مقدمه:

با توجه به این که حضرت محمد (ص)، خاتم پیامبران الهی و آورندۀ دینی است که سعادت را به بشریت هدیه می‌کند و جهان و جهانیان، اسلام را با نام محمد (ص) می‌شناسند، انتظار می‌رود که شعر نبوی گستره‌ای وسیع‌تر از دیگر حوزه‌های شعر آیینی داشته باشد؛ ولی در شعر معاصر واقعیت چیز دیگری است.

گرچه زندگی پرفراز و فرود پیامبر اکرم (ص)، خصوصاً بیست‌وسه سال پایان عمرشان، که مقارن با ظهور اسلام و گسترش و هجرت ایشان از مکه به مدینه و جنگ‌های تاریخی و ماندگار است و ابعاد محتوایی ارزشمندی دارد؛ اما سیرۀ حضرت محمد (ص) چندان بازتابی در شعر نبوی ندارد. هر چند نمی‌توان ادعا کرد که صرفاً شعر مجالی درخور برای بیان واقعیات تاریخی است؛ ولی می‌توان با این نظر همسو بود که شعر آیینی می‌تواند آیینه‌ای برای بازتاب سیرۀ معصومین (ع) ما باشد. این امر بعد از انقلاب اسلامی به مدد ایجاد بستر مناسب برای طرح آرمان‌های اسلامی و رشد و تقویت آن‌ها، در شعر آیینی دیده می‌شود، هرچند نباید به این دلخوش بود و از تلاش بیش‌تر غافل شد.

شعر آیینی ما توانایی آن را دارد که به شعری باورمند، جهت بخش و تأثیرگذار تبدیل شود. در این راه باید هرچه بیش‌تر آینۀ شعر مذهبی را صیقل داد، تا بتواند بیش‌تر و بهتر منعکس‌کنندۀ نور مطهّر معصومین (ع) ما باشد.

برای دسته‌بندی، ارزیابی، نتیجه‌گیری و تحقیق شفاف‌تر و جامع‌تر در شعر نبوی، اگر با نگاهی محتوایی نسبت به اشعار نبوی وارد این حوزه از شعر آیینی شویم، می‌توانیم شعر نبوی را در چهار قسمت معرفی کنیم:

1. ولادت حضرت محمد (ص).

2. بعثت آن حضرت.

3. مدح و نعت.

4. رحلت پیامبر اکرم (ص).

بدیهی است این تقسیم‌بندی، نگاه کلان به شعر نبوی است و در جزییات صادق نیست؛ یعنی این‌گونه نیست که هر شعر فقط و فقط پیرامون یکی از موضوعات یاد شده باشد.

مولودیه:

حضرت محمد (ص)، در شب جمعه، هفدهم یا دوازدهم ربیع الاول سال عام الفیل، در مکه از مادری بنام «آمنه بنت وهب» به دنیا آمد. با طلوع محمد (ص) هر بتی که در هر جای دنیا بود- حتی بت‌های بزرگی که در میان کعبه گذاشته بودند- به صورت، نقش بر زمین شدند و شبانگاه از آسمان ندا برخاست که:

«جاءَالحَقُّ وزَهَقَ الباطِل، اِنَّ الباطِلَ کانَ زهوقا» (۱)

ایوان کسری نیز به خود لرزید و چهارده کنگرۀ آن فرو ریخت، دریاچۀ ساوه که سال‌ها مورد پرستش قرار گرفته بود، به کویری تشنه مبدّل شد، وادی «سماوه» که روزگاری دور و دراز، عطش تا اعماق جانش ریشه دوانده بود، امواج آب را تا گلو حس کرد، آتشکدۀ فارس که در طول عمر هزارساله‌اش زبانه می‌کشید، برای همیشه به خاموشی نشست.

و این‌ها گوشه‌ای از معجزات طلوع محمد (ص) بود، که گاه‌گاهی هم مورد استفادۀ شاعران قرار گرفته؛ چه به شکل «روایی، تاریخی» و چه به صورت «روایی، شاعرانه».

به مکه شب، همه شب را ستاره باریده‌ست           شگفت واقعه‌ای تا که یا که نشنیده ست

خبر ز وادی نجوا دو واحه این طرف است          به چار سدره از آن سو قبیله معترف است

شد آن که جیش ملک روح را فرود آرند           ز پشت زین، شب مجروح را فرود آرند

طنین نور در افکنده در رگ شب گیج                  غریو بانگ یهود منجّم از تک زیج (2)

که هان بشارت موسی، روایت تبشیر!                   هلا تلاوت رؤیا، حلاوت تعبیر

همان نشاط طلوع از دم دوبارۀ صبح                  هلا ستارۀ احمد (ص)، هلا ستارۀ صبح!

به تیغ سرخ سحر رخنه در شب داجی                  طلوع آتش جاوید کوکب ناجی (3)

(محمدعلی معلم)

در ابیات فوق، شاعر به شب ولادت حضرت محمد (ص) اشاره می‌کند؛ که آن شب آسمان مکّه ستاره‌باران شد و خبر آن تا دوردست صحرا، به سرعت شایع گردید و کم‌تر کسی بود که این خبر را نشنیده باشد.

شاعر در بیت سوم می‌گوید؛ زمان آن رسیده که فرشتگان خداوند روح خلقت را به زمین آورند و طومار شب‌های جاهلیت را درهم نوردند.

در بیت چهارم، شاعر به پیشگویی کاهنی یهودی از ولادت حضرت محمد (ص)، اشاره دارد. در دو بیت بعد، از زبان کاهنی یهودی، حضرت محمد (ص) را خطاب قرار می‌دهد که:

ای ستارۀ احمد، ای ستارۀ صبح و ای بشارت موسی

شاعر در بیت آخر، میلاد آن حضرت را به رخنه کردن تیغ خونین سحر اسلام در تن تاریک جاهلیت تشبیه کرده، که جاوید است.

با آمدنت جهان ما زیبا شد                    شب رفت و سپیده سر زد و فردا شد

ایوان مداین که فرو ریخت چه باک          ایوان بلند عاشقی برپا شد (4)

(علی جعفری)

شاعر، ولادت حضرت محمد (ص) را سرآغاز عاشقی‌ها و مهرورزی‌ها می‌داند و از آن به عنوان فرارسیدن روشنایی و فردا تعبیر می‌کند و فروریختن کنگره‌های ایوان مداین را ناچیز می‌شمارد. سپس ولادت حضرت محمد (ص) را با تشبیهی ظریف به برپا داشتن ایوان جاویدان عاشقی، که همان اسلام است، مانند می‌کند.

تا بر بسیط سبز چمن پا گذاشته است            دستش بهار را به تماشا گذاشته است

از بس که دست برده در آغوش آسمان          پا بر فراز گنبد مینا گذاشته است

می‌بارد از طلوع نگاهش تبار صبح               خورشید را به سینۀ خود جا گذاشته است

تا مثل کوه ریشه دوانده به عمق خاک           یک عمر سر به دامن صحرا گذاشته است

دستی لطیف ساغر سرشار عشق را               در هفت سین سفرۀ دنیا گذاشته است

نوری که از تبلور رخسار او دمید                مهتاب را به خانۀ دل‌ها گذاشته است (5)

(غلامرضا شکوهی)

شعر مذکور صرفاً یک مولودیه نیست؛ بلکه در آن به ابعاد مختلف زندگی حضرت محمد (ص)، اشاره شده است.

شاعر در بیت دوم با بیانی شاعرانه و کاملاً غیرمستقیم، به معراج پیامبر (ص) اشاره می‌کند و یا در بیت چهارم، به دوران شبانی آن حضرت نظر می‌افکند.

«بسیاری از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانی می‌کرده‌اند؛ همچنان که موسی شبانی کرده است، پیغمبر اکرم (ص) هم، قدر مسلّم این است که شبانی می‌کرده است.» (6)

شاعر، حضرت محمد (ص) را به ساغر سرشار عشق تشبیه کرده که خداوند آن را به هستی هدیه داده است. فضای کلی شعر این است که ولادت حضرت محمد (ص)، ولادت نور و روشنایی و هدایت است.

و انسان هرچه ایمان داشت پای آب و نان گم شد                 زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد

شب میلاد بود و تا سپیده آسمان رقصید                           به زیر دست و پای اختران آن شب، زمان گم شد

همان شب چنگ زد، در چینِ زلفت چین و غرناطه               میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد

تو نوحِ نوحی اما، قصه‌ات شوری دگر دارد                      که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد

شب میلاد در چشم تو خورشیدی تولّد یافت                        شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد (7)

 (علیرضا قزوه)

شاعر در مصراع اول، به دوران جهالت اشاره می‌کند که ایمان انسان پای آب و نان و زندگی حیوانی او فراموش شده بود و محمد (ص)، با اسلامی که برای اعراب آورد، باعث شد آن‌ها آسمانی شوند.

در بیت ماقبل آخر به مسئلۀ خاتمیت اشاره دارد و به زیبایی با یک ترکیب اضافی «نوحِ نوح»، خاتمیّت را معرفی می‌کند. شاعر می‌گوید که با آمدن اسلام و پیامبر (ص)، هدایت بشر کامل شده و اسلام دربردارندۀ تمام ادیان پیش از خود است و به یک تعبیر:

«چون که صد آمد، نود هم پیش ماست»

مبعث پیامبر اکرم (ص):

بعثت پیامبر اکرم (ص)، به عنوان نقطۀ آغاز اسلام و هدایت بشریت توسط پروردگار، همواره مورد توجهی شاعران فارسی زبان بوده و هست؛ چنان که از چهار محور یاد شده در ابتدای مبحث شعر نبوی، می‌توان گفت که مسئلۀ مبعث بیش‌ترین توجه شاعران را به خود جلب کرده است.

«عادت حضرت محمد (ص)، این بود که هر سال در ماه مبارک رمضان به غار حرا می‌رفت. علت این که ماه رمضان را برای این کار انتخاب می‌کرد، این بود که اعراب اعتقاد داشتند که در ماه مبارک رمضان، شبی است به نام شب قدر، در آن شب هرچه انسان بخواهد میسّر می‌شود؛ زیرا در شب قدر هر اعجازی ممکن الوقوع است.» (8)

در سال‌های قبل از بعثت، شب‌های زیادی از سال را به غار حرا برای راز و نیاز و خلوت کردن با خالق هستی، به سر می‌برد؛ تا این که در شب ۲۷ رجب، ۱۳ سال قبل از هجرت، جبرئیل با هیأتی که زمین و آسمان را فراگرفته بودند، فرو می‌آمد و بازوی پیامبر را گرفت و گفت:

یا محمد بخوان!

رسول خدا فرمود چه بخوانم؟

جبرئیل گفت:

«اِقرأ بِاسمِ رَبِّک الّذی خَلَقَ» (9)

و به این ترتیب محمد امین، به پیامبری مبعوث گشت تا به اعراب و بشریت، اسلام و هدایت را هدیه کند. (10)

در پنجاه سال اخیر شعرای ما اشعار فراوانی پیرامون بعثت سروده‌اند، که از بین آن‌ها می‌توان قصیدۀ دو مطلعی هفتادوهفت بیتی امیری فیروزکوهی را یاد کرد. اما آن چه این نوشتار به دنبال آن است بازتاب بعثت در شعر معاصر و آن هم پس از پیروزی انقلاب اسلامی است.

زمین گهوارۀ کابوس‌های تلخ انسان بود              زمان چون کودکی در کوچه‌های خواب حیران بود

خدا در ازدحام ناخدایانِ جهالت گم                 جهان در اضطراب و ترس، در آغوش هذیان بود

نمی‌رویید در چشمی به جز تردید و وهم و شک   یقین، تنها سرابی در شکارستان شیطان بود

شبی رؤیای دور آسمان در هیبت مردی                به رغم فتنه‌های پیش رو در خاک مهمان بود

جهان با نامش از رنگ و صدا سیراب شد آخر     محمد (ص) واپسین پیغمبر خورشید و باران بود (11)

(سید ضیاءالدین شفیعی)

شاعر در سه بیت از این غزل پنج بیتی، دوران جاهلیت را به تصویر کشیده و با تصاویر زیبایی، تاریکی و گمراهی بشر را در آن دوره ارائه کرده است.

خدا در انبوه بت‌های جاهلیّت کم کم به فراموشی می‌رفت. همۀ پیغمبران ماقبل محمد (ص) تلاش کردند تا با ایمان آوردن بشر به پروردگار، سعادت انسان را تضمین کنند و در این راه رنج‌های بسیاری کشیدند؛ اما دوران جهالت نشان می‌دهد که رسالت آن همه پیامبر و آیات و معجزات، چندان در روح سرکش و گمراه بشر تأثیر نداشته و در چنین زمانی بود که محمد (ص) مبعوث شد.

شاعر در ابیات یاد شده، از دوران جهالت به «شکارستان شیطان» تعبیر کرده و در بیت آخر، بعثت پیامبر (ص) را این گونه تصویر می‌کند:

پیامبر (ص) آمد و به جهان مردۀ آن روز، رنگ و صدا و روشنی و آب بخشید.

سروده‌ای را در قالب مثنوی در این موضوع اشاره می‌کنیم:

توای حماسۀ راهی که اولش کوچ است                 زمان بدون حضورت تصوّری پوچ است

بیا که بادیه لَم داده بر تمامت جهل                       مگر به عزم تو افتد به خاک، قامت جهل

صدای سبز تو جاری‌ست در میان حرا                       بخوان، همیشه بخوان، ای ترانه‌خوان حرا!

عصای معجزۀ صد کلیم در دستت                            کمند محکم عزمی عظیم در دستت

به یمن بعثت تو سقف آسمان وا شد                       حضور فوج ملائک ز غار پیدا شد

تو سر رسیدی و از عدل، پشتِ ظلم شکست            به دست‌های تو مُشت درشت ظلم شکست

ز حجم بسته کجا بی‌تو آب می‌جوشید؟                    فقط سراب ز پشتِ سراب می‌جوشید

ز چشمه‌چشمۀ الهام هرچه نوشیدی                         به کامِ تشنه دلان مثل چشمه جوشیدی

سفیر نام تو وقتی سفر کند با باد                           همیشه می‌وزد از لابه لای گل‌ها باد

توای رسول تعهد، رسالت موعود!                          قدوم مقدم پاکت، مبارک و مسعود

خدا به دست تو داد، ای سخاوت آگاه                  نوای «اشهد ان لا اله الّا الله» (12)

(غلامرضا شکوهی)

در این ابیات، شاعر ضرورت بعثت نبی خدا (ص)، محمد مصطفی (ص)، را تبیین کرده و فضای موجود آن روزگار، قبل و پس از بعثت، را به تصویر کشیده است.

شب نه، که سیاهی و غم آخر می‌گشت                    عالم به قدوم گل منوّر می‌گشت

سوگند به عشق، آسمان می‌لرزید                           وقتی که محمد (ص) از حرا برمی‌گشت (13)

(هاشم کرونی)

در رباعی فوق، شاعر بعثت پیامبر (ص) را نقطۀ پایان غم و سیاهی معرفی می‌کند و در بیت دوم، به مسئولیت سنگین رسالت اشاره دارد، که محمد (ص) آن را بر دوش گرفت و آسمان از بزرگی و عظمت محمد (ص) به لرزه افتاد.

هزار قرن خواب رفت استخوان سنگ‌ها                    نفس برید، برنیامد از دهان سنگ‌ها

درخت‌های مرده ناگهان شکفت دور کوه                 سبُک شد از طلسم برف و باد، جان سنگ‌ها

کنار شد قشون مِه، جهان به رنگ ماه شد                 فرشته‌ای رسید و چرخ زد میان سنگ‌ها

فرشته با هجای چشمه خواند اتفاق را                    صدای آب پَر کشید با تکان سنگ‌ها

چراغ پوش ایستاد یک نفر که سال‌ها                      پرنده می‌کشید روی بازوان سنگ‌ها

خدایگان کهنه را به ذهن خاک‌ها سپرد                   همان که چشم‌های اوست آسمان سنگ‌ها (14)

(زهرا حسین‌زاده)

در شعر فوق شاعر، دوران جاهلیت را به «دوران سنگ» تشبیه کرده و در همان بیت اول، از خواب هزارسالۀ سنگ‌ها بحث می‌کند و این بیان می‌دارد که با بعثت پیامبر اکرم (ص) در غار حرا درخت‌های مرده شکوفه دادند و «طلسم مرگ» که در این شعر به «برف و باد» تشبیه شده، از جان سنگ‌ها رها شد و تاریکی رخت بربست.

در این شعر، فرشته همان جبرئیل است که در غار حرا به محمد (ص) گفت: «بخوان!»

شاعر در بیت پایانی، گسترش اسلام را تصویر کرده و می‌گوید:

پیامبری که چشم‌هایش آسمان بشریت است، خدایگان عرب جاهلی را به قعر تاریخ فرستاد.

ظهور پیامبر اکرم (ص) به عنوان «انسان کامل»، معرفی صفات الهی در جان بیدار اوست. با بعثت آن بزرگ، عشق و شوری بی‌پایان که منشأ معرفت الله است، روییدن گرفت. قیامت او همان «آن» و لطیفه‌ای است که به نوعی بیانگر اصل آفرینش است و آن که یاری پیروی از اعجاز والای محمد (ص) «قرآن» را نیابد، برای همیشه پریشان و گمراه است:

رسیدی و پر و بال فرشته‌ها وا شد                       شب از کرانۀ هستی گذشت و فردا شد

لطیفه‌ای که خدا پشت پرده پنهان داشت                 قیام کردی و در قامتت تماشا شد

شکفت نام محمد (ص)، وزید آیۀ مهر                    تمام بادیه، مجنون بوی لیلا شد

به یمن نام بهارآور توای خورشید                         گره ز کار فروبستۀ زمین وا شد

تو آمدی و به یمن نگاه تازۀ تو                           خطوط مبهم و مخدوش عشق خوانا شد

به پیشواز تو هر ماسه، قطره‌ای روشن                     به پیشواز تو آن خاک تشنه دریا شد

چراغ معجزه‌ات گرچه تا ابد روشن                       دریغ، آدم سرگشته بی‌تو تنها شد (15)

(مصطفی محدثی خراسانی)

اشاره به مثنوی دیگری پیرامون بعثت پیامبر اکرم (ص) خالی از لطف نیست:

از آن قاصدِ نور آمد صدا                                   بخوان ای محمد، به نام خدا

به نام خداوند هستی، بخوان                                 به مرگ بُت و بت‌پرستی بخوان

فضای بیابان دل‌آلود شد                                    به مرز دو لبخند محدود است

هوا از دل لاله لبریز شد                                     و آمادۀ فتح پاییز شد

کسانی که از لات می‌گفته‌اند                               کنون زیر پای حرا خفته‌اند

زمین و زمان میهمان حراست                           تمام جهان میهمان حراست (16)

(هادی سعیدی کیاسری)

در این ابیات که قسمت‌هایی از مثنوی است، شاعر لحظات خاص بعثت را تصویر کرده است؛ «بخوان ای محمد!» بیانگر لحظات بعثت است.

شاعر حرا را نقطۀ آغاز اسلام و سرنگون شدن لات و هُبل می‌داند. در بیت آخر نیز بعثت را چون خوان گسترده‌ای از نعمت‌های الهی می‌داند که زمین و زمان و تمام جهان میهمان پروردگار و محمد (ص) هستند.

در اشعاری که در پاسداشت مقام بعثت نبی اکرم (ص) از شاعران در دست است، گاه شاعر نگاهی ویژه و تازه به جایگاه حضرت محمد (ص) پیش از بعثت دارد و عصمت پیامبر (ص) را نه پس از بعثت، که همزمان با میلاد ایشان می‌داند.

قیصر امین‌پور در شعر «بعثت در میلاد»، با این نگاه و برداشت شاعرانه، میلاد را همان بعثت می‌داند و اظهار می‌دارد که مفهوم انسان با بعثت آخرین فرستادۀ خدا کامل می‌شود:

با ریگ‌های رهگذر باد

با بوته‌های خار

در خیمه‌های خسته بخوانید

در دشت‌های تشنه

با اهلِ هر قبیله بگویید

دیگر عزیز مدارید

این مهر و ماه را مپرستید

اینک

ماهی دگر برآمد و خورشید دیگری

آه ای امین آمنه، ای ایمان

باری اگر دوباره درآیی

روی تو را خورشیدها چنان که بینند

گل‌های آفتاب پرست تو می‌شوند!

ای آتش هزارۀ زرتشت

از معبد دهان تو خاموش

ای امّی امین!

میلاد تو ولادت انسان است

انسان راستین

آن شب چه رفت با تو، نمی‌دانم

شاید خود نیز این حدیث ندانی

با تو خدا به راز چه می‌گفت

باری تو خود اگر نه خدا گونه بوده‌ای،

یارایی کلام خدا را نداشتی

گر بعثت تو خود سبب عصمت تو بود

آنک چگونه کودک عصمت را

تا موسم بلوغ نبوّت رسانده‌ای

میلاد تو اگر نه، همان بعثت تو بود

هان ای پرنده‌های مهاجر

آنک پرنده‌ای که به هجرت رفت

بی‌آن که آشیانه تهی ماند

آن شب مشام خالی بستر

از بوی هجرت تن او پر بود!

اما به جای او

ایثار

زیر عبای خوف و خطر خوابید

تا چشم‌های خویش فروبست

گفتی

آیینۀ تمام نمای خدا شکست

آه ای یتیم آمنه، ای ایمان

دنیایتیم آمدنت بود!

دنیایتیم رفتنت آمد

خیل فرشتگان

با حسرتی ز پاکی جبرآلود

در اختیار پاک تو حیرانند

تو

اسطوره‌ای از نسل خدایانی

یا از تبار آدمیانی؟

تردید در تو نیست

در خویش بنگریم و ببینیم

آیا خود از قبیلۀ انسانیم!

در وقت هر نماز

من با خدا سخن ز تو بسیار گفته‌ام

بس می‌کنم دگر که تو را باید

تنها همان خدا بسراید! (17)

(قیصر امین‌پور)

قسمت دوم

منبع: خبرگزاری رضوی

Print
2097 Rate this article:
4/0

Leave a comment

Name:
Email:
Comment:
Add comment

ادبیات

معارف

دیگر علوم انسانی

ارتباط با ما


چارت سازمانی
نشانی:تهران, خیابان بهارستان , خیابان صفی علی شاه , کوچه درویش , پلاک 6 تلفن: 02177687441
تلفن و تلگرام مسوول ثبت نام کارگاه ها: 09399990190

Bayat.Dr@gmail.com :مدیر سایت

همکاری با ما


هر بزرگواری که تخصصی مرتبط با علوم انسانی شیعی داشته باشد (دانشجوی ارشد به بالا)، پس از مصاحبه‌ای کوتاه می‌تواند نوشته‌هایش را در این سایت منتشر کند و به شرط پرکاری صفحه‌ای شخصی در سایت داشته باشد.

هدف و روش ما


ما هر گونه تعصب و پیش داوری را مانع کار علمی می‌دانیم. نام‌ها و عناوین و نیز اقوال مشهور راه را بر نقد و مطالعۀ علمی ما نمی‌بندد.

ما بهترین راه دفاع از عقیده را کار دقیق و درست علمی می‌دانیم.

دربارۀ ما


گروهی دانشجویی هستیم که دربارۀ ادبیات و فرهنگ شیعی تحقیق می‌کنیم. دامنۀ تحقیق ما تمام علومی است که به نحوی می‌تواند به ادبیات و فرهنگ شیعی کمک کند؛ علومی مثل قرآن و حدیث، تاریخ، کلام، عرفان، فلسفه، هنر و ...

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به به سایت سلیس می باشد.

طراحی شده توسط DnnTeam.com